|
کبوتر با کبوتر باز تنهاست
من ، تو ، ما ، یادت هست ؟ تمام شد ! حالا : تو ، او ، شما ، من هم به سلامت
|
یـــــك سَــــلآمـــ پُـــــر رَنـگــــ و چَنـــــد نقطـــه چینــ … بــــه عَــلآمـَتــــ جَـــوآبــهــــآییــــ كـــه هَــرگــز نـــدآدی و یـكـــــ دَقیقــــه سـُــكوتـــــ بـــه احتــــرآمــ تمــــــآم لَحظــــــه هــــآیی كـــه در انتظــــآر پـــآسخــــ تـو مـُــــردنـــد............. [ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
دوستی ها بیرنگ .....بی کسی ها پیداست .....راست میگفت سهراب .....آدم اینجا تنهاست............. [ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
. دلم نم نم باران میخواهد... خوشبحالت اسمون چه بی ادعا خودتو خالی میکنی.................
[ ] [ 11 ] [ فری ]
[ ]
تنهایی را ترجیح میدهم به تن هایی که روحشان با دیگریست .................... [ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
هر روز نبودنت را بر دیوار خط کشیدم ، ببین این دیوار لامروت دیگر جایی برای خط زدن ندارد ، خوش به حال تو که خودت را راحت کردی ، یک خط کشیدی تنها ، آن هم روی من [ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
![]() غصه ام از آنجا شروع شد که فهمیدم … از میان این همه “بود” من در آرزوی یکی ام که ” نبود [ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
آدمها کنارت هستند. تا کی?! “تا وقتی که به تو احتیاج دارند. از پیشت میروند یک روز. کدام روز ?! “وقتی کسی جایت آمد…” دوستت دارند. تا چه موقع ?! “تا موقعی که کسی دیگر را برای دوست داشتن پیدا کنند” میگویند عاشقت هستند برای همیشه. نه…. “فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام شود … ” و این است بازی با هم بودن!!! [ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است! اینجا گم که میشوی به جای اینکه دنبالت بگردند فراموشت میکنند…! واینجامن ثانیه به ثانیه فراموش شدنم رامی بینم…............ [ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
همه ی قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند ، بعضی از عهدها را روی قلب هم می نویسیم ، حواست به این عهدهای غیر کاغذی باشد ، شکستنشان یک آدم را میشکند........... [ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
اسکناسه مچاله ی تو دستمو سمت راننده تاکسی گرفتم ، گفت : یه نفری ؟ آهسته گفتم خیلی وقته.... [ ] [ 9 ] [ فری ]
[ ]
[ ] [ 11 ] [ فری ]
[ ]
برای نبودن که ... [ ] [ 11 ] [ فری ]
[ ]
اینروزها دو نیمه سیب هم احساس غریبی میکنند !!!
[ ] [ 11 ] [ فری ]
[ ]
[ ] [ 11 ] [ فری ]
[ ]
[ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
![]() چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهیشان ببینی باز میآیند، باز سنگین و بیرحم می آیند و خود را روی تو میافکنند و گرد تو را میگیرند و توی چشم و جانت میروند و همهٔ وجودت را پر میکنند و آن را میربایند که دیگر تو نمیمانی، که دیگر تو نماندهای که آنها را بخواهی یا نخواهی. آنها تو را از
خودت بیرون راندهاند و جایت را گرفتهاند و خود تو
شدهاند.
دیگر تو نیستی که
درد را حس کنی. تو خود درد شدهای
[ ] [ 13 ] [ فری ]
[ ]
![]()
آدم ها فقط آدم هستند نه بیشتر , نه کمتر اگر کمتر از چیزهای که هستند نگاهشان کنی آنها را شکسته ای ... اگر بیشتر از آن حسابشان کنی , آنها ترا می شکنند... بین این آدم ها , فقط باید عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه ...!!!" [ ] [ 13 ] [ فری ]
[ ]
[ ] [ 13 ] [ فری ]
[ ]
بیچاره عروسک دلش میخواست زارزار بگرید ، اما خنده را بر لبانش دوخته بودند [ ] [ 11 ] [ فری ]
[ ]
[ ] [ 13 ] [ فری ]
[ ]
[ ] [ 11 ] [ فری ]
[ ]
[ ] [ 11 ] [ فری ]
[ ]
[ ] [ 11 ] [ فری ]
[ ]
خداوندا ، جای سوره ای به نام "عشق" در قرآن تو خالیست ، که اینگونه آغاز شود : و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت [ ] [ 17 ] [ فری ]
[ ]
خط زدن بر من پایان من نیست ، آغاز بی لیاقتی توست . آنان که “عوض” شدنشان بعید است ؛ “عوضی” شدنشان قطعی است... [ ] [ 16 ] [ فری ]
[ ]
اگر عشق نیست هرگز هیچ آدمیزادی را تاب سفری اینچنین نیست! [ ] [ 16 ] [ فری ]
[ ]
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند . سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند . بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند . روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت . روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد . شادی خاصی کلاس را فرا گرفت . معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “ “من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “ “من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “ دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد . معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد . او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید . کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود . به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “ معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا” سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد . خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود . مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “ همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “ همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “ مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “ سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد .. “ معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد . سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد . بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد. اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟ هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود . بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.... [ ] [ 10 ] [ فری ]
[ ]
![]() از تنها بودنم راضی نیستم ؛ اما …. خوشحالم که با خیلی ها نیستم … !! [ ] [ 12 ] [ فری ]
[ ]
رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت [ ] [ 17 ] [ فری ]
[ ]
در آنجا بر فراز قله كوه دو پايم خسته از رنج دويدن به خود گفتم كه در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيدن به سوي ابرهاي تيره پر زد نگاه روشن اميدوارم ز دل فرياد كردم كاي خداوند من او را دوست دارم دوست دارم صدايم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبار آلوده و بي تاب كوبيد در زرين قصر آسمان را ملائك با هزاران دست كوچك كلون سخت سنگين را كشيدند ز طوفان صداي بي شكيبم به خود لرزيده در ابري خزيدند ستونها همچو ماران پيچ در پيچ درختان در مه سبزي شناور صدايم پيكرش را شستوش داد ز خاك ره درون حوض كوثر خدا در خواب رويا بار خود بود بزير پلكها پنهان نگاهش صدايم رفت و با اندوه ناليد ميان پرده هاي خوابگاهش ولي آن پلكهاي نقره آلود دريغا تا سحر گه بسته بودند سبك چون گوش ماهي هاي ساحل به روي ديده اش بنشسته بودند صدا صد بار نوميدانه برخاست كه عاصي گردد و بر وي بتازد صدا مي خواست تا با پنجه خشم حرير خواب او را پاره سازد صدا فرياد مي زد از سر درد بهم كي ريزد اين خواب طلايي من اينجا تشنه يك جرعه مهر تو آنجا خفته بر تخت خدايي مگر چندان تواند اوج گيرد صدايي دردمند و محنت آلود چو صبح تازه از ره باز آمد صدايم از صدا ديگر تهي بود ولي اينجا به سوي آسمانهاست هنوز اين ديده اميدوارم خدايا این صدا را ميشناسي من او را دوست دارم دوست دارم [ ] [ 9 ] [ فری ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |